چند شبي است كه بي خوابي مفرط به سرم زده و از خوردن قرص خواب هم پرهيز مي كنم، فكر مي كنم اين قرصها را بايد بگذارم بعد از 40 سالگيام و همراه با يك مشت قرص ديگر بخورم، وقتي كه زن 45 ساله و البته تنهايي هستم، بي خوابي كه به سرم بزند بلند شوم، شب براي خودم تو خانهي البته استيجاريام شبگردي كنم، سرك بكشم توي يخچال هميشه خاليام، با بيقيدي درش را ببندم، از كنار ميز پذيرايي رد شوم و انگشتم را بكشم روي ميز و رد گرد و غبار رويش بماند و نگاهي موشكافانه به انگشتم بكنم و فوتش كنم و بقيهاش را بمالم به لباس خوابم، البته كه من در 45 سالگي هم لباس خواب نميپوشم، به همان لباس خانهام، و دستمالي بردارم و غبارها را بروبم و بعد يك قرص خواب بالا بيندازم و سيگاري بگيرانم و البته در بالكن خانهام در حالي كه به آسمان با ستاره يا بيستاره خيره شدهام دودش كنم،البته كه من در ۴۵ سالگيام هنوز سيگار را ترك نكردهام، بعدتر بيام از ميان چند صد كتابي كه در دهههاي گذشته زندگيام نيمه كاره رهايشان كردهام، يكي را انتخاب كنم و بلمم روي كاناپهي زهوار در رفتهام و در حالي كه هنوز هفت يا هشت صفحهاش را نخواندهام، پلكهايم سنگين شود و كتاب سر بخورد زير كاناپه پيش كتابهاي شبهاي پيش. صبح خواب بمانم بلند كه شوم دقايقي فكر كنم كه بخوابم يا بيدار شوم و بعد در لحظهاي از كاناپه كنده شوم و يك ليوان شير بخورم و البته سيگارم را هر چند هول هولكي بكشم و بروم دنبال لقمهاي نان، البته من در چهل و چند سالگيام همچنان غم نان دارم.
هیچ کس نمی داند
من دختری دارم
با موهای بافته در ادامهي سرنوشتم
و همسری که مثل ماه
گاهی از آسمان پایین میآید
باری از دوش زمین بر میدارد
روی گور من می گذارد
فرياد شيري
این واژه ها را کنار هم می گذارم تا به جمله ای ساده برسم که نگاهت همه چیز را ارزانی می دارد بدون در گرفتن جنگ میان کلمات، بیا واژه هایمان را دور بریزیم.