تبليغاتX
سالهاي سگي

از همان وقتی که از آن سلول لعنتی آمدم بیرون، پایم را که گذاشتم این طرف در بزرگ فلزی اوین دیگر خودم نبودم، همه داشتند گریه می‌کردند اما من ماسک خنده زده بودم به صورتم. نمی دانم این حس که مثل خوره افتاده بود به تنم از کی شروع شده بود و اصلن کی به من گفته بود که ماسک بزنم. لااقل آن تو مال خودم بودم هر وقت که می خواستم می‌خزیدم توی خودم مجبور نبودم هر روز ماسکم را عوض کنم. هر وقت که عشقم می‌کشید می‌زدم زیر گریه. اما حالا فرق می‌کند، نمی‌دانم این حس از وقتی شروع شد که آن یکی رفت، من آسمان و ریسمان را به هم بافتم و نتوانستم بروم بعد به دیوارها چنگ زدم و خودم را بلند کردم و خواستم دوباره خودم باشد یا این یکی که لذت‌های کوچکت زندگیت را از تو گرفت و آن وقت مجبور شدم ماسکم را عوض کنم و تظاهر کنم که آقایان و خانم ها من آدم منطقی هستم به من توجه کنید. بعد آمدم ماسک خنده را زدم به صورتم یعنی آقایان و خانم‌ها من آدم نرمال و خوشحالی هستم و دنیا هم تخم نداشته‌ام نیست. هی هر روز دارم کارهایی می‌کنم که بگویم که زندگیم خیلی روال عادی دارد؛ می روم موهایم را کوتاه می کنم کلاس ورزش می‌روم، از آسمان سنگ هم ببارد من زبانم را ول نمی‌کنم؛ ولی این‌ها هیچ دردی را دوا نمی‌کند؛ من همچنان همان آدم هستم، ماسک‌هایم  روی صورتم لق می‌زنند.

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1389ساعت 20:3  توسط sulook 
بلند مي‌شوي خودت را مي‌تكاني، تمام بدنت درد مي‌كند، اين تمام رويايي است كه هي هر شب سراغت مي‌آيد، از وقتي كه روز عاشورا جسد آن مرد را روي دست مردم ديده‌اي، حالا خواب مي‌بيني كه مرده‌اي، جنازه ات روي دست مردم مي‌رود، اما همه چيز را مي‌فهي، جيغ مي‌كشي، اما صدايت در نمي‌آيد، مردم دارند مي‌برندت، هي مي‌روند و شعار مي‌دهند، صداها توي سرت است، بي‌هوا گاردي‌ها حمله مي‌كنند و تو ميان زمين و هوا ول مي‌شوي، گيج مي‌خوري، همه از روي جنازه‌ات رد مي‌شوند،لگدمال مي‌شوي، بعد يكي دستت را مي‌گيرد و روي زمين مي‌كشدت، جنازه‌ات گوشه‌اي افتاده است، حالا شهر خلوت است، همه رفته‌اند، بلند مي‌شوي، خودت را مي‌تكاني، تمام بدنت درد مي‌كند، راه مي‌افتي سمت خانه؛ جنازه‌ات هنوز همان جاست، تنها.

پ.ن:عنوان مطلب نام كتابي از محمد محمدعلي است

+ نوشته شده در  نهم دی 1388ساعت 17:42  توسط sulook 
بيا چشمانمان را ببنديم برگرديم به اسفند ۸۷، من بي قيد بنشينم و سيگارم را دود كنم و اولين خط قرمز زندگيت را كه شكسته باشم، دوباره چشمانمان را ببنديم و بياييم جلوتر و جلوتر، چشمانم را ببندم و باز كنم و ببينم كه ته دلم ديگر خالي نيست، چشمانم را ببندم و باز كنم تو باشي انگار قرار اين بوده كه هميشه باشي، چشمانم را ببندم و باز كنم و رفته باشي. ببندم و باز كنم نباشي و نباشي، ببندم و باز كنم آن وقت باشي و بعد قرار است كه ببندم و باز كنم ديگر نباشي، حالا چمدانت را بردار حس‌هايت را همين جا بگذار و برو، من چشمانم را مي‌بندم.
+ نوشته شده در  یکم دی 1388ساعت 12:54  توسط sulook