اگر پيش شما ننشسته بودم آيا هرگز به من توجه ميكرديد؟
حالا كه بزرگ شده ام پسرها در بازيشان مرا راحت راه مي دهند؛اما حالا دیگر دلم بازی نمی خواهد!
دل خوش
جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید
حسين پناهي
من از مرده ها نمی ترسم...
حالا که دارم به مرز سی سالگی می رسم تمام هراس های دنیا به سمتم هجوم آورده اند. دلم بچگی می خواهد همان هفت یا هشت سالگی و شیطنت هایش، بروم سر ظهر داغ تابستان بنشینم توی کوچه چشم هایم را ببندم و رو به آفتاب عروسکی که دلم می خواست را تصور کنم و مامان بیاید گوشم را بگیرد و بکشاند دنبال خودش و بگوید که دختره احمق صدبار نگفتم این طور تو آفتاب نشین خون دماغ می شوی و من بی توجه به همان عروسک خیالی ام فکر کنم و بی دغدغه این سال ها که پوستم خراب می شود و باید ضد آفتاب بزنم، خودم را به آفتاب بسپارم.دلم کلاس سوم دبستان می خواهد که هیچ گاه مشق ننوشتم و هر روزمی گفتم که دفترم را جا گذاشته ام؛ ولی این بار دروغ بهتری را سرهم می کردم. دلم عشق دوازده سالگی به پسر همسایه را می خواهد که هر بار که در کوچه نباشد بروم با پسرهای همسایه گرگم به هوا و هفت سنگ بازی کنم و با دیدن او هنگام بازی تا بناگوشم سرخ شوم وفرار کنم توی خانه وهمان وقت ها اولین شکست عشقی زندگی ام را با رفتن او از آن محل بخورم. دلم می خواهد که به دوران دبیرستان برگردم و کلکسیون عکس های آدامس لاویزم را کامل کنم و دنبال برگ های درختان باشم که در دفترم بچسبانم. دلم می خواهد به برگردم به همان دوران که عشق خواندن کتاب های عامه پسند داشتم و سر کلاس کتاب اتوبوس فهیمه رحیمی را بخوانم و معلم مچم را بگیرد و پرتم کند بیرون. دلم می خواهد که از مدرسه جیم شوم و به جای رفتن به خانه مثل یک دختر خوب، بروم این بار درخیابان چرخ بزنم. کاش می ماندم در همان هجده نوزده سالگی ام و مثل همسن و سال هایم شوهری برای خود دست و پا می کردم و نمی گفتم پس دانشگاه رفتن چه برای این کارها وقت زیاد است. لااقل کاش می رفتم چیزی می خواندم که معلمی یا حسابداری یا کارمند اداره ای می شدم؛ لااقل خبرنگار نمی شدم که هی بخواهد سر از همه چیز دربیاورد و دغدغه هایش به جای این چیزها می شد شوهر وبچه واین همه کتاب نمی خواندم که از آن هیچی در نیامده برایم. آن وقت شاید خواسته هایم در همین ها خلاصه می شد، این نمی شد که مثل آدم مستاصلی که می خواسته خیلی کارها بکند؛ اما نشده یا نتوانسته حالا هم که مزه استقلال را چشیده به سرش زده بزند از این مملکت برود.
هی آمده اند اولش گفته اند تودختر خاصی هستی اهل قروفر نیستی همان طوری که هستی خودت را نشان می دهی و خر شده و عرعر کرده و دنبال شان رفته بعدتر گفته اند تو بی تفاوتی، به اندازه کافی بلد نیستی که اظهار علاقه کنی یا اصلا بی هیچ توضیحی گذاشته اند و رفته اند.او حالا خودش بهتر از هر کس دیگر می داند اصلا هم خاص نبوده و نیست و نمی خواهد هم که باشد. حالا که یکی دو سال دیگر به دهه سی زندگی اش می رسد دلش همان چیزهای عامه پسندی را که خیلی از همسن وسال هایش دنبالش رفتند می خواهد. حتا دلش نمی خواهد که یکی را در کنارش داشته باشد یا اصلا نمی داند چه می خواهد غیر از همان بچگی و عشق دوازده سالگی اش با تلخی گس اولین شکست .....
When you can’t escape and you constantly rely on ever one else you learn to cry by smiling
به گمانم لحظه ای دیگر
مرگ به دنیا می آید