از همان وقتی که از آن سلول لعنتی آمدم بیرون، پایم را که گذاشتم این طرف در بزرگ فلزی اوین دیگر خودم نبودم، همه داشتند گریه میکردند اما من ماسک خنده زده بودم به صورتم. نمی دانم این حس که مثل خوره افتاده بود به تنم از کی شروع شده بود و اصلن کی به من گفته بود که ماسک بزنم. لااقل آن تو مال خودم بودم هر وقت که می خواستم میخزیدم توی خودم مجبور نبودم هر روز ماسکم را عوض کنم. هر وقت که عشقم میکشید میزدم زیر گریه. اما حالا فرق میکند، نمیدانم این حس از وقتی شروع شد که آن یکی رفت، من آسمان و ریسمان را به هم بافتم و نتوانستم بروم بعد به دیوارها چنگ زدم و خودم را بلند کردم و خواستم دوباره خودم باشد یا این یکی که لذتهای کوچکت زندگیت را از تو گرفت و آن وقت مجبور شدم ماسکم را عوض کنم و تظاهر کنم که آقایان و خانم ها من آدم منطقی هستم به من توجه کنید. بعد آمدم ماسک خنده را زدم به صورتم یعنی آقایان و خانمها من آدم نرمال و خوشحالی هستم و دنیا هم تخم نداشتهام نیست. هی هر روز دارم کارهایی میکنم که بگویم که زندگیم خیلی روال عادی دارد؛ می روم موهایم را کوتاه می کنم کلاس ورزش میروم، از آسمان سنگ هم ببارد من زبانم را ول نمیکنم؛ ولی اینها هیچ دردی را دوا نمیکند؛ من همچنان همان آدم هستم، ماسکهایم روی صورتم لق میزنند.
پ.ن:عنوان مطلب نام كتابي از محمد محمدعلي است